|
متولدین ماه فروردین
|
سیاره مریخ به آنها عضله و هیکل عالی بخشیده و از آنجا که به هوای آزاد علاقه زیادی دارند ، حتی در زمستان هم پوستشان برنزه است . موهای این مردان آتشین معمولاً روشن بور است و اگر پوستشان روشن باشد کک مک های ملیحی دارند . بزرگترین موهبتی که مرد متولد فروردین از آن برخوردار است به ابروهایش مربوط میشود که شبیه شاخهای قوچ است. متأسانه برخی از آنها با گذشت زمان زجر می کشند و چهره جذاب آنها تغییر می کند و به آدمی لاغر مردنی و ناخوش تبدیل میشوند.
پیش از آنکه تصمیم بگیرید مرد متولد این برج درست همان چیزی است که گفته شد. احساسات خود را کنترل کنید . همه متولدین صورت فلکی حمل قبل از آنکه درگیر تجربه های عاطفی شوند ، باید دوباره فکر کنند . چون هر نوع مشارکت و همکاری ، حتی مشارکتهای تجاری می تواند برای آنها مشکل ساز باشد. متولد این برج فراموش می کند که همکارانش نیز درکنار او هستند . او می خواهد قرص و محکم و برنده باشد ، حتی گاهی ازیاد می برد که برای نان بیار کباب ببر بازی کردن هم باید دو نفر بود .
متولد این نشانه بسیار شتابزده و نا شکبیا است . مرد متولد این برج انتظار را دوست ندارد ( برای هیچ چیز ) . اگر فکری در سر دارد می خواهد همین حالا به انجام برساند و تا هفته آینده صبر نمی کند . به نظر آنها زندگی آنقدر کوتاه است که نباید وقت را تلف کرد . همه مردان مریخی باید قبل ازپرش خوب به اطراف نگاه کنند.
بیشتر متولدین این برج عاشق زندگی هستند و می توانند با شور و اشتیاق فراوان مثل زنبور عسل با عجله به این طرف و آن طرف بروند . شور و شوق کودکانه آنها می تواند دنیا را برای بقیه ما درخشانتر کند . اما یک بخش در زندگی او وجود دارد که سبب بروز مشکلاتی میشود : هیجان و شیفتگی او می تواند او را مغلوب کند و این دلیلی می شود که او بخواهد برشما هم چیره شود! اما اغلب وقتی خواسته اش عملی میشود ، راه می افتد تا در جای دیگری بچرد. بدست آوردن مرد متولد برج فروردین آسان ولی حفظ او مشکل است . حتماً اگر شما را با گره محدود کرد ، باز هم تلاش کنید تا مسیری درست و حسابی برای دسترسی به او پیدا کنید.
مردان متولد این برج به دلیل جاذبه جسمی و گیرایی مریخی ، اغلب جذاب هستند. ویژگی آتشین آنها موجب غرور می شود. آنها از خود و وجهه خود بسیار آگاه هستند . از آنجا که می خواهند همیشه اول باشند ، هم در عشق و هم در تجارت برای خود مسابقه اجرا می کند . آنها به شریکی احتیاج دارند که با هوش باشد و کارها را به درستی سامان دهد تا بتوانند با توافق، با یکدیگر زندگی کنند و یک تیم واقعی باشند چون او از خطر نمی هراسد . قوچ منفی مثل طاووس با ادا و اصول راه می رود و حتی معشوقه را هم رقیب خود به حساب می اورد و سعی می کند با او هم رقابت کند .
از آنجا که او آدم مهمی است شکست را نمی پسندد . او گاه دوست دارد خود نمایی کند و از شریکش همچون دارایی با ارزشی مواظبت کند . به همین دلیل زنی را دوست دارد که عالی به نظر برسد .
مرد مریخی پدر خوبی است و تا جایی که ممکن است سعی می کند بچه ها را به گردش ببرد ( داشتن یک پسر بچه شش ساله بهانه بسیار خوبی برای فوتبال بازی کردن روزهای جمعه است ) او ازسوت کشیدن دخترانش نیز بسیار خوشحال می شود خیلی لی لی به لالای آنها می گذارد ( هیچ وقت قادر نیست در مقابل صورتی زیبا مقاومت کند). با این وجود خلق و خوی بابا هم می تواند مثل طوفان وحشتناک شود. چون آدمی نیست که در سکوت بق کند پس داد و هوار می کند . اما وقتی این وضعیت را گذراند دوباره یکپارچه لبخند میشود و صلح و آرامش حاکم خواهد شد. البته برای مدتی! تا آنجا که به او مربوط می شود ، همسرش هیچ اشتباهی نمی تواند مرتکب شود. اما به محض آنکه خانم او را تحقیر کند ، با غم و غصه هایش تنها می شود و گاه به جای جمع و جور کردن تکه های خرد شده شخصیتش ، اینجا و آنجا به دنبال وقفه واستراحت می رود. او گاهی نگرشی کاملاً کودکانه به عشق و زندگی دارد ، و بیش از آنکه با آنها روبرو شود ، از آنها فرار می کند .
قوچ نر آمیزه ای شکوهمند از زندگی ، عشق و شهوت است . برای اثبات گفته ام داستانی برایتان نقل می کنم :
یک صبح بهاری مردی در علفزار شصت گوسفند و یک قوچ را می چراند ، در پایان روز وقتی سلانه سلانه به خانه بر می گشت شصت گوسفند خواب الوده و یک قوچ عنان گسیخته به همراه داشت.
برای تو مینویسم
که دیدن را دوباره به من یاد دادی
دیدن را و نوشتن را
فراموش کرده بودم
وقتی باران به تن درختان میخورد
من مست میشوم
فراموش کرده بودم
وقتی آفتاب
از لابلای شاخهها چشمک میزند
من عاشقانه در بر نسیم میرقصم
فراموش کرده بودم
که هر نفس
دم مسیحای هستی بخش یاد خدا
مرا زنده میکند
و فراموش کرده بودم
که هستم برای قلمی که به تقدس کلمات
هر لحظه مرا عاشقتر میکند
برای تو مینویسم
برای تو
که مرا به من هدیه کردی
کلمات را در واژهواژههای من یافتی
و باز نوشتن را به یادم آوری
برای تو مینویسم
که امروز با بودنت
یکبار دیگر به امید خوانده شدن ، نوشته میشوم
و به امید یکبار دیگر سروده شدن، میسرایم
برای تو مینویسم
که شاید
تنها آوایی باشی که سکوت حرفهای مرا میشکند
برای تو که میدانم
تنها طنین بلند نجوای منی!
برای تو مینویسم!
تو یخ ها را نشانم دادی
وقتی که در التهاب حضورت آب می شدند
نیلوفرها را
وقتی در برکه چشمانت می روییدند
اطلسی ها را
که در گرمای بودنت جان می گرفتند
و گلهای همیشه بهار را
که با تو همیشه، بهار بودند!
تو سکوت را برایم هجی کردی
وقتی در پس کوچهی واژه ها حیران مانده بودم!
عبور را یادم دادی
وقتی در یک شب تاریک، اسیر بودن را تکرار می کردم!
و برایم نفس شدی
در هنگامه ای که دم و باز دم حیاتم به تاراج رفته بود!
تو آمدی
و من در حیای عطر گامهایت،
غرق تمنا مدهوش شدم
و وقتی دگرباره خویش را یافتم
دیگر من نبودم
این من تازه
پر بود از تو و خالی از خویش
و هنوز لبریز آن لحظهی عظیم
مبهوت مانده ام !
در برکهی پر آب چشمهایم نگریستم
ترا میبینم روی برفهای سپید
روی برفهای سپیدی که جای پای آدمیان را به یادگار بر سینه میفشارد
بار الها در تاریکی شبان خویش ترا جستجو میکردم
تو را که نقاش نقش تابلوی بینظیر ذهن منی
ترا که زیباترین زیباآفرینی
ترا که زیبایی
روی برفها گام میزدم
و جای پاهای خستهام را بر سینهی زمین میفشردم
خدا در این سپیدی گم شده است؟
در آغوش نیمکتی جای گرفتهام
در سایه شب به افکارم رنگ درخشان حضورت را تفهیم میکنم
گنجشکی آرام روی برفها قدم میزند
او هم ترا جستجو میکند؟
دانهای در بستر سپید برفها در انتظار اوست
آه سرد سینهسوزی تمام افکارم را میسوزاند
آری تو هستی
یا رزاق
تویی تنها روزی دهندهی موجودات
وقتی در امتداد حضور آدم برفیهای مسکوت ترا میجستم
به خاطر آوردم
تو نبض حیاتی
دستان سرد آدم برفی را در دستهای خویش فشردم
جاری شد
آری این است نبض حیات آدم برفی
و شریان گرم حضور تو.

زهره منظومه زهرا حسین
کشته ی افتاده به صحرا حسین
دست صبا زلف تورا شانه کرد
بر سر نی خنده مستانه کرد
چیست لب خشک ترک خورده ات
چشمه ای از زخم نمک خورده ات
روشنی خلوت شبهای من
بوسه بزن بر تب لبهای من
تازغم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم
![]()
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیرها
آه از آن لحظه که سجاد شد
هم نفس ناله زنجیرها
قم به حج رفته به حج رفته اند
بی تو در این بادیه کج رفته اند
![]()
کعبه تویی کعبه بجز سنگ نیست
آینه ای مثل تو بیرنگ نیست
آینه رهگذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان
کوفه دم از مهر و وفا میزدند
شام تورا سنگ جفا میزدند
کوفه اگر آینه ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست
کوفه اگر تیغ وتبرزین شود
شام اگر یکسره آذین شود
![]()
مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند
آتش پرهیز نبرد مرا
تیغ اجل نیز نبرد مرا
بی سر و سامان توام یا حسین
دست به دامان توام یا حسین
جان علی سلسله بندم نکن
گردم از خاک بلندم نکن
عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند
![]()
تربت تو بوی خدا میدهد
بوی حضور شهدا میدهد
قوم به حج رفته چو باز آمدند
بر سر نعشت به نماز آمدند
قوم به حج رفته تورا کشته اند
پنجه به خوناب تو آغشته اند
مشعر حق عزم منا کرده ای
کعبه شش گوشه بنا کرده ای
تیر تنت را به مصاف آمده است
تیغ سرت را به طواف آمده است
![]()
چیست شفا بخش دل ریش ما
مرحم زخم و غم و تشویش ما
چیست بجز یادگل روی تو
سجده به محراب دو ابروی تو
بر سر نی زلف رها کرده ای
با جگر شیعه چه ها کرده ای
باز که هنگامه بر انگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی
کو کفنی تا که بپوشم تنت
تا گیرم دامنه دامنت
(حاج محمد رضاآقاسی)
![]()

شد چو خرگاه امامت چون صدف
خالى از درهاى دریاى شرف
شاه دین را گوهرى بهر نثار
جز درّ غلطان نماند اندر کنار
شیرخواره شیر غاب پر دلى
نعت او عبدالله و نامش على
در طفولیت مسیح عهد عشق
انّى عبدالله گو در مهد عشق
بهر تلقین شهادت تشنه کام
از دم روح القدس در بطن مام
ماهى بحر لدنى در شرف
ناوک نمرود امت را هدف
داده یادش مام عصمت جاى شیر
در ازل خون خوردن از پستان تیر
کودکى در عهد مهد استاد عشق
داده پیران کهن را یاد عشق
طفل خرد اما به معنى بس سترک
کز بلندى خرد بنماید بزرگ
خود کبیر است ار چه بنماید صغیر
در میان سبعه سیاره تیر
عشق را چون نوبت طغیان رسید
شد سوى خیمه روان شاه شهید
دید اصغر خفته در حجر رباب
چون هلالى در کنار آفتاب
چهره کودک چو دردى برگ بید
شیر در پستان مادر ناپدید
با زبان حال آن طفل صغیر
گفت باشه کى امیر شیر گیر
جمله را دادى شراب از جام عشق
جز مرا کم تر نشد زان کام عشق
طفل اشکى در کنار، افتادهام
مفکن از چشمم که مردم زادهام
گرچه وقت جانفشانى دیر شد
مهلتى بایست تا خون شیر شد
زان مئى کاکبر چو رفت از وى ز پا
با سر آمد سوى میدان وفا
جرعهاى از جام تیر و دشنهام
در گلویم ریز که بس تشنهام
تشنهام آبم ز جوى تیر ده
کم شکیبم خون به جاى شیر ده
تا نگرید ابر کى خندد چمن
تا ننالد طفل کى نوشد لبن
شه گرفت آن طفل مه اندر کنار
یافت درّى در دل دریا قرار
آرى آرى مه که شد دورش تمام
در کنار خود بود او را مقام
برد آن مه را به سوى رزمگاه
کرد رو با شامیان رو سیاه
گفت کاى کافر دلان بد سگال
که به رویم بستهاید آب زلال
گر شما را من گنهکارم به پیش
طفل را نبود گنه در هیچ کیش
آب ناپیدا و کودک ناصبور
شیر از پستان مادر گشته دور
چون سزد که جان سپارد با کرب
در کنار آب ماهى تشنه لب
زین فراتى که بود مهر بتول
جرعهیى بخشید بر سبط رسول
شاه در گفتار و کودک گرم خواب
که ز نوک ناوکش دادند آب
در کمان بنهاد تیرى حرمله
اوفتاد اندر ملایک غلغله
رست چون تیر از کمان شوم او
پر زنان بنشست بر حلقوم او
چون درید آن حلق تیر جانگداز
سر ز بازوى یدالله کرد باز
الله الله این چه تیر است و کمان
کس نداده این چنین تیرى نشان
تا کمان زه خورده چرخ پیر را
کس ندیده دو نشان یک تیر را
تیر کز بازوى آن سرور گذشت
بر دل مجروح پیغمبر گذشت
نوک تیر و حلق طفلى ناتوان
آسمانا باژگون بادت کمان
شه کشید آن تیر و گفت اى داورم
داورى خواه از گروه کافرم
نیست این نوباوه پیغمبرت
از فصیل ناقه کمتر در برت
کز انین(1) او ز بیداد ثمود
برق غیرت زد بر آن قوم عنود
شه به بالا مىفشاند آن خون پاک
قطرهاى زان برنگشتى سوى خاک
پس خطاب آمد به سکان ملاء
که فرود آئید در دشت بلا
بنگرید آن کودکان شاه عشق
که چه سان آرند بر سر راه عشق
بنگرید آن مرغ دستآموز عرش
که چه سان در خون همى غلطد به فرش!
ره که پیران سر نبردندش به جهد
چون کند طى یک شبه طفلان مهد
این نگارین خون که دارد بوى طیب
تحفهاى سوى حبیب است از حبیب
در ربائید این نگار پاک را
پرده گلنارى کنید افلاک را
کآید اینک مهر پرور ماه ما
یک دم دیگر به مهمانگاه ما
در ربائید این گهرهاى ثمین
که نیاید دانهاى زان بر زمین
باز داریدش نهان در گنج بار
کز حبیب ماست ما را یادگار
قطرهاى زین خون اگر ریزد به خاک
گردد عالم گیر طوفان هلاک
تیر خورده شاهباز دست شاه
کرد بر روى شه آسیمه(2) نگاه
غنچه لب بر تبسم باز کرد
در کنار باب خواب ناز کرد
ره چه گویم من که آن طفل شهید
اندران آئینه روشن چه دید
وان گشودن لب به لبخند آن چه بود
وان نثار شکر و قند از چه بود
رمز کنت کنز بودش سر به سر
زیر آن لبخند شیرین مستتر
رمز خلق آدم و حوا ز گل
وان سجود قدسیان پاک دل
رمز بعث انبیاى پر شکیب
وان صبورى بر بلایاى حبیب
رمزهاى نامه عهد الست
که شهید عشق با محبوب بست
پس ندا آمد بدو کاى شهریار
این رضیع(3) خویش را بر ما گذار
تا دهیمش شیر از پستان حور
خوش بخوابانیمش اندر مهد نور
پس شه آن در ثمین در خاک کرد
خاک غم بر تارک افلاک کرد
آرى آرى عاشقان روى دوست
این چنین قربانى آرد سوى دوست
عشق را مادر ز زاد اِستروَنست
عاشقان را قاف وحدت مسکن است
اندر آن کشور که جاى دلبر است
نه حدیث اکبر و نه اصغر است
1- ظرف سفالی
2- مضطرب
3- طفل شیرخوار
"دیوان آتشکده، نیرّ تبریزى"