پیشوایان معصوم هرچه به دوران غیبت نزدیک مى شوند، معجزات بیشترى از خود نشان مى دهند تا شیعیان با عزمى راسخ و ایمانى استوار، گام در عصر غیبت نهاده و پیروزمندانه دوران غیبت را پشت سر قرار دهند.از این رو شمار معجزاتى که از امام هادى و امام عسکرى (ع) صادر شده، قابل مقایسه با شمار معجزات پیشوایان قبلى نبود. به همین دلیل در دوران غیبت صغرى، هرچه به غیبت کبرى نزدیک تر مى شویم، معجزات بیشترى از ناحیه مقدسه صادر مى شود و به خصوص به صورت خبرهاى غیبى درباره زندگى شخصى افراد، که در مدتى کوتاه به وقوع پیوسته، اعجاز آن آفتابى مى گردد. معجزاتى که از ناحیه حضرت در غیبت صغرى به وقوع پیوسته بسیار است.در برخى روایات، پاره اى معجزات براى حضرت ذکر شده است. اینک به بخشى از معجزات وکرامات حضرت اشاره مى کنیم: 1. سبزکردن چوب خشک 2. نرم کردن سنگ سخت 3. سخن گفتن پرنده به امر حضرت امیرالمؤمنین (ع) مى فرماید:حضرت مهدى (ع) در مسیر حرکت خود به یکى از سادات حسنى که دوازده هزار رزمنده به همراه دارد، برخورد مى کند. حسنى در مقام احتجاج برمى آید و خود را سزاوارتر به رهبرى مى داند. حضرت در پاسخ او مى گوید: من مهدى هستم. حسنى مى پرسد: آیا دلیل و نشانه اى دارى تا با تو بیعت کنم؟ حضرت به پرنده اى که در آسمان در حال پرواز است، اشاره مى کند و آن پرنده فرود مى آید و در دستان حضرت قرار مى گیرد، آنگاه به قدرت خداوند لب به سخن مى گشاید و بر امامت حضرت مهدى (ع) گواهى مى دهد. براى اطمینان بیشترسید حسنى، امام (ع) چوب خشکى را به زمین فرو مى برد آن چوب سبز مى شود و شاخ و برگ مى دهد. بار دیگر، پاره سنگى را، از زمین برمى دارد و با یک فشار آن را خردکرده، همانند خمیر نرم مى کند. سید حسنى با دیدن آن کرامات، به حضرت ایمان مى آورد. خود و همه نیروهایش تسلیم امام مى شوند و حضرت او را به عنوان فرمانده نیروى خط مقدَم مى گمارد. (1)
4.جوشش آب وآذوقه از زمین :امام صادق (ع) مى فرماید: هنگامى که حضرت قائم (ع) در شهر مکه ظهور مى کند و قصد حرکت به کوفه را دارد، به نیروهایش اعلاْم مى کندکه کسی که آب و غذا و توشه راه با خود بر ندارد. حضرت، سنگ موسى (ع) را همراه دارد 0 هرجا توقف مى کنند سنگ را به زمین مى کوبد و از زمین چشمه هاى آب مى جوشد. هرکس گرسنه باشد با نوشیدن آن سیر مى گردد و هرکس تشنه باشد، سیراب مى شود.(2)
5. طی الارض ونداشتن سایه :امام رضا(ع) فرمود: هنگامى که حضرت مهدى (ع) ظهور مى کند، زمین از نور خداوند روشن مى شود و زمین زیر پاى مهدى به سرعت حرکت مى کند
او با سرعت، مسیرها را مى پیماید و اوست که سایه نخواهد داشت. (3)
6. کندی حرکت زمان :امام باقر(ع) فرمود: وقتى امام زمان (ع) ظهورکند، به سوى کوفه حرکت مى کند و در آن جا هفت سال حکومت مى کندکه هر سال آن برابر ده سال از سالیان شماست (4)
7.قدرت تکبیر: رسول خدا(ص ) مى فرماید:...حضرت مهدى (ع) جلوى قسطنطنیه فرود مى آید. در آن روزگار، آن دژ، هفت دیوار دارد حضرت هفت تکبیر مى گوید و دیوارها فرو می ریزد(5)
8. عبوراز آب : امام صادق (ع) مى فرماید: پدرم فرمود: هنگامى که حضرت قائم (ع) قیام کند... سپاهیانى را به شهر قسطنطنیه مى فرستد. آن گاه که به خلیج برسند، جمله اى بر روى پاهاى خود مى نویسند و از روى آب مى گذرند. رومیان وقتى این معجزه را مى بینند به یک دیگر مى گویند: وقتى سپاهیان امام این چنین باشند، خود حضرت چگونه خواهد بود. از این رو، درها را به روى آنان مى گشایند. (6)
9. ندای ابر امام صادق (ع) فرمود: ... حضرت مهدى (ع)در آخرالزمان ظهور مى کند بر سر آن حضرت ابرى در حرکت است و هرجا برود، آن ابر نیز مى رود تا حضرت را از تابش خورشید حفظ کند و با صداى رسا و آشکار، ندا مى دهد، این مهدى است(7)
براى مطالعه بیشتر در باب معجزات حضرت، مى توانید به کتاب "نجم الثاقب"باب ششم مراجعه نمایید.
و اما تعدادى از افرادى راکه در غیبت صغرى به مشاهده معجزات آن حضرت نائل شده اند، مى آوریم: ابن اعجمى، ابن بادشاله، ابن قاسم بن موسى، ابرثابت، ابو جعفر رفا، ابورجا، ابو عبدالله بن فروخ، ابو عبدالله جنیدى، ابو عبدالله کندى، ابو على اسدى، ابوالقاسم بن ابى حابس، ابوالقاسم بن دبیس، ابو محمد بن هارون، ابو محمد بن وجناء، احمد بن ابى الحسن، احمد بن اسحاق، اسحاق کاتب، بسامى، بلالى، جعفر بن حمدان، جعفرى، حاجز، حسن بن فضل بن یزید، حسن بن نضر، حسن هارون، حسن به یعقوب، حصینى، زیدان، شمشاطى، عاصمى، عطار، على بن احمد، على بن محمد، على بن محمد بن اسحاق، فضل بن یزید، قاسم بن علا"ء، قاسم بن موسى، مجروح، مرداس، مسرور طباخ، محمد بن ابراهیم مهریار، محمد بنابى الحسن، محمد بن اسحاق، محمد بن شاذان، محمد بن شعیب، محمد بن صالح محمد بن کشمرد، محمد بن محمد، محمد بن محمدکلینى، محمد بن مارون بن عمران، هارون فزار و ...(8)
امام زمان (علیه السلام) در چه شرایطى و چگونه متولد شدند؟
شرایط زمان تولد امام زمان (علیه السلام) شرایط عادى نبود، زیرا طبق روایات منقول از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) مهدى آل محمد (علیه السلام)ـ آن که ستمگران را نابود و زمین را پر از عدل و داد مى کند ـ فرزند امام حسن عسکرى (علیه السلام) است. از این رو دستگاه خلافت عباسى امام حسن عسکرى (علیه السلام) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندى از ایشان به دنیا آید، او را بکشد، همان گونه که فرعون، در کمین بود تا اگر حضرت موسى (علیه السلام) به دنیا آید، او را به قتل برساند. در این شرایط خفقان و غیر عادى، حضرت مهدى (علیه السلام) مخفیانه به دنیا آمدند.
جریان تولد حضرت را حکیمه خاتون، دختر امام جواد (علیه السلام) و عمه ى امام حسن عسکرى (علیه السلام) این گونه بازگو کرده است: «ابو محمد امام حسن عسکرى (علیه السلام)شخصى را دنبال من فرستاد که امشب ـ شب نیمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بیا، زیرا خداوند امشب حجتش را آشکار مى کند. پرسیدم این مولود از چه کسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض کردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بینم حضرت فرمود: موضوع همین است که گفتم.
من در حالى که نشسته بودم، نرجس آمد و کفش مرا از پایم بیرون آورد و فرمود: بانوى من حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى. او از سخن من تعجب کرد و ناراحت شد و فرمود: این چه سخنى است؟ گفتم: خداوند در این شب به تو فرزندى عطا مى کند که سرور و آقاى دنیا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از این سخن من خجالت کشید.
بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسى از نیمه ى شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقیب نماز به خواب رفتم و دوباره بیدار شدم. در این هنگام، نرجس نیز بیدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بیرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; دیدم فجر اول طلوع کرده و نرجس در خواب است. در این حال، به ذهنم خطور کرد که چرا حجت خدا آشکار نشد؟! نزدیک بود شکى در دلم ایجاد شود که ناگهان حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) از اتاق مجاور صدا زدند: اى عمه! شتاب مکن که موعود نزدیک است. من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «یس» شدم. در این هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بیدار شد. من او را به سینه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى کردم. امام حسن عسکرى (علیه السلام) فرمود: سوره ى قدر را برایش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسیدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولایت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ى قدر را خواندم. کودک نیز در شکم مادر، همراه من سوره ى قدر را خواند که من ترسیدم. در این هنگام پرده ى نورى میان من و او کشیده شد، ناگاه متوجه شدم کودک ولادت یافته است. چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذکر خدا بود. هنگامى که او را برگرفتم، دیدم پاک و پاکیزه است. در این موقع حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بیاور. وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم کودک دست کشید و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت: «اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله» پس از آن به امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و سایر امامان معصوم (علیهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسید فرمود: «اللهم انجزلى وعدى و اتمم لى امرى و ثبت و طأتى واملاء الارض بى عدلا و قسطاً» «پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار، و زمین را به وسیله ى من از عدل و داد پر کن.»
در روایت دیگرى آمده است: چون حضرت مهدى (علیه السلام) متولّد شد، نورى از او ساطع گردید که به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفید را دیدم که از آسمان به زیر مى آمدند و بال هاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى مالیدند و پرواز مى کردند. پس امام حسن عسکرى (علیه السلام) مرا آواز داد که اى عمه! فرزند را برگیر و نزد من بیاور، چون برگرفتم، او را ختنه کرده و ناف بریده و پاک و پاکیزه یافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقاً»
بحارالانوار، ج 51، ص 19، منتهى الامال، ج 2، ص 285، غیبت شیخ طوسى ص 141
صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0
گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،
گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید
گفتند: ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همه قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا چرا اینگونه مرا تنها گذاردند0
چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،
صدایی شنیدم0
به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،
گفتم :که هستی!
گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،
گفتم : من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،
گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،
گفتم:چگونه،
گفت : مرا طلب کن،صدایم زن،
گفتم: نمی رسد صدایم به گوشت،
گفت: رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،
گفتم: عشقم را چه کنم،
گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0
اقرا باسم ربک الذی خلق...
بخوان!
ـ محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت:بخوان!
ـ این بار محمد بابیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم.
صدا پاسخ داد:
ـ بخوان به نام پروردگارت که بیافرید، آدمی را از لخته خونی آفرید، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترین است، همو که با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را که نمی دانست بیاموخت.........
و او هر چه را که فرشته وحی خوانده بود باز خواند.
ـ هنگامی که از غار پایین می آمد زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزید از این رو وقتی به خانه رسید به خدیجه که از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:
ـ مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می کنم!

عید مبعث ، روز موعود انتخاب آخرین فرستاده خداوند ، روزی که حجت بر بندگان خداوند تمام میشود و دین به طور کامل از آسمان به زمین میآید تا مردم آگاه باشند از خوبیها و پرهیز کنند از بدیها.
عید بزرگ مبعث، روزی که شکوه و جلال قدرت الهی از آسمان سایه بر زمین میافکند تا منجی ده و بشارتدهنده پیامبر صلح و رحمت باشد.
عیدبزرگ مبعث، روزی که تاج بندگی حق تعالی و یکتا پرستی خداوند همچون مرصعترین تاجهای بهشتی و کائنات با دستان مبارک جبرئیل بر سر محمد امین گذاشته میشود تا نوید بخش صلح، آرامش و ایمان باشد در بین زمینان و دین اسلام را که دین صلح و صفاست مژده دهد.
عید بزرگ مبعث، عید عشق و عشقبازی بنده با معبود، روز پر افتخار و غرور آفرینی که در کلبه کوچک محمد (ص) و خدیجه بزرگ بانوی اسلام شادی و نور میهمان میشود.
روزی که غار حرا نور باران میشود و محمد امین (ص) همچون الماسی درخشان در دهانه غار، میخواد "اقرا بسم ربک الذی الخلق،..."
زمین و زمان غرق در نور و سرور میشود، فرشتگان آسمانی به وجد میآیند، همه خوشحال و شادمان پایکوبان از آسمان به زمین آمده و کره خاکی را فرش کرده تا قدوم مبارک پیامبرو ردای پیامبری حضرت محمد (ص) در امان باشد از پلیدها و ناپاکیها.
غار حرا نور باران شده و در هالهای از نور و غبار شادی زیر قطرات رحمت الهی ذره ذره سنگ و خاک بیمقدارش جان گرفته و به وجد آمده است.
طنین صدای ملکوتی حضرت جبرئیل برای چندمین بار در فضای خالی غار میپیچد "اقر بسم ربک الذی الخلق" - بخوان به نام خداوند که خلق کرد- محمد در حالی که هنوز در حال راز و نیاز با معبود بود حیران و متحیر در میماند، زیر لب زمزمه کنان میفرماید" من که خواندن بلد نیستم" و دوباره همان لحن کلام با تحکم بیشتر "بخوان بخوان به نام خداوندی که خلق کرد".
تمام وجودش غرق در شادی و نشاط میشود، چشمان زیبایش و چهره نیکویش که ماه فرو میماند از جمالش متحیر به دنبال صدا میگردد به راستی که "ماه فرو میماند از جنال محمد، سرو نباشد به عتدال محمد، قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد".
آهسته آهسته میخواند، آنچه را که جبرئیل بر او خواند، قلبش آرام میگیرد رسالتش بزرگ و وظایفش سنگین اما وجودش مملو از احساس نزدیکی و قربت به الهی میشود.
شادمان و هراسان از غار به بیرون میآید در حالی که شمسهای از نور گردا گرد صورت مبارکش را فرا گرفته وارد خانه میشود، خدیجه بانوی بزرگ اسلام شتابان به استقبال شوهر میآید و در برابر عظمت وجودی محمد امین که اینچنین غرق در نور شده متحیر میماند.
همه واقعه را شیرین برای بانوی بزرگ اسلام تعریف میکند و خدیجه در حالی که به صداقت و پاکی و درستی محمد (ص) ایمان دارد و قلبش همچون او سرشار از یاد خداست بیهیچ کتمانی بر پیامبری محمد نبی (ص) گواهی میدهد و ذکر "اشهدان لا الله الا الله ، اشهد ان محمدا رسوا الله" ورود زبانش میشود.
علی ابن ابیطالب (ع) ، در حالی که نظاره گر ماجراست، عظمت این رسالت بزرگ را با قلب نازنین و کوچکش احساس میکند و پس از خدیجه همان شهادتین را بر زبان میراند تا بیعت کند با پیامبر رحمت و پاکی و یاور روزهای تنهایش باشد و سپر بلای شبهای خوفناکش گردد در برابر بلایا و حوادث.
رسالت بزرگ نبوی حضرت محمد (ص) در روز مبعث که امروزه به عنوان عید بزرگ مسلمانان برای یاوران و پیروان محمد (ص) پس از آن واقعه بزرگ در ۲۷ رجب شروع شده است، آغاز میگردد و خداوند خاتم رسول را برای تکمیل دین آسمانی همراه با معجزه بزرگش یعنی قرآن برای هدایت و روشنی در بین این کره خاکی همچون چشمهای جوشان به ودیعه مینهد تا تشنگان ولایت و حق پرستی از زلال ناب این رحمت و سخاوت بیکران الهی برخوردار باشند.
رسالت خطیر و بزرگ پیامبری حضرت محمد (ص) آغاز میشود، بتها به لرزه در میآیند و کینه دنیا پرستان و زر طلبان همچون سیاهی در وجودشان رخنه میکند تا در برابر این پاکی و خوبی زشتیها و پلیدیهایشان را بیشتر نمایان کنند.
رسالت بزرگ پیامبری محمد (ص) در کویر تفتیده و خشن حجاز و یمن و مدینه و مکه در جزیره عربستان با انسانهای متعصب و خشونت جو جنگ طلبش آغاز میشود.
رسالت بزرگ و خطیر محمد امین آغاز میشود، برده سیاه چرده عرب برای اولین بار لبخند بر لبانش میروید و گل ایمان در وجودش غنچه میزند تا اینبار سرباز زند از خفت و حقارت بت پرستان و شان خویش را همچون ثروتمند ترین افراد عالم با محک تقوا و ایمان فزونی دهد.
ذره ذره کویر داغ و تفتیده مکه اینبار شادمان میشود زیرا که دیگر شاهد نیست که پدری در عین جمود فکری و تعصبی بیجا نوزداد دختری را در میان کویر داغ زنده به گور کندو تا ننگ دختر دار بودن را بدین سان پاک کند.
کویر جان میگیرد، با بوسه پدر بر دستان دخترکی کوچک، فاطمه دختر رسول خدا (ص) ام ابیها میشود تا زن شان و کرامتش را و جایگاه واقعیش را پیدا کند در دین اسلام.
سیاه و سفید، رنگ میبازد در برابر دین اسلام و کرامت و شان و منزلت جایگاه انسانی در دین مبین اسلام به محک ایمان و تقوا زده میشود.
تعصب بیجا، افکار پلید، خوی خشونت بار و جنگ جوی عرب کم کم رنگ میبازد در برابر شان و کرامت پیامبر بزرگ صلح و رحمت و نوید بخش مهر و الفت و دوستی در بین همه میشود.
عید مبعث روز بزرگ مسلمانان، روز رحمت الهی و سخاوت در زمین و روز پیامبری محمد امین و روز پایان جمود انسانیت بر همگان مبارک باد.
انتظار
گریه های بی قرار بر نگاهمان می روید تا در مقدمه انتظار ، آرزوی آمدنت را با فانوس مژگان تزیین کنیم !
ای تمام آرزو ؛ مثل آرزوی باران در خشکسالی بدون عدالت !
ای تمام امید مثل امید رهایی از تنگناهای نا باورانه ی جهل!
ای تمام انتظار رسیدن به خط پایان، به خط پیروزی، به لحظه های آغازین سپیده ؛ سپیده ای که رستاخیز عدالت را
همراه خواهد داشت!
مولا جان !
تویی که دست دعا هر کس، گرفته سوی تماشایت
شبیه آینه می خواهد تو را ،همیشه تماشایی!
تویی که می شکنی آخر ، سکوت سرد شبستان را
و رنگ عاطفه می گیرد ، حضور آن ((ید بیضایی))
مولا جان ! کجاست بهار آمدنت ، تا جاده های سبز تماشا را به تماشا بنشینم!
تو را قسم به دست های خالی سرشار از قنوت!
تو راقسم به چشم های بارانی لبریز از انتظار!
تو را قسم به مویه های غریبانه ی ندبه !
بیا ، تا طعم تلخ رنج ها ،با دیدن تو شیرین شوند !
بیا ، تا از تمام لغت نامه ها ، واژه انتظار را خط بزنیم !
بیا ، تا از دست هایت بهار ، از نگاهت زندگی و از حضور ت عدالت بچینیم!
دریاب چشم هایی را که از(( فلسطین )) تا ((کشمیر )) ، به خاطر عدالت ، به جاده های انتظار خیره مانده اند
دریاب دست های تاول زده ای را که از ((سودان )) تا(( آلبانی ))، به خاطر لقمه ای نان به کام آتش میروند!
دریاب جهانی را که از ((ایسلند)) تا ((دماغه امید)) در انتظار عدالت می سوزدو مستکبران ابر جنایت احساساتش را به
بازی می گیرند!
دریاب شانه های خسته ای را که در طول تاریخ ، زخم های بی شماری را تحمل کرده اند!
تو همان بهار جاودانه ای ..
تو همان عدالت ماندگاری .
تو همان جانشین لایق خداوندی که ((زمین)) در انتظارظهورت ، روز شماری می کند !
درود خدا وند بر تو باد، در هر حالی که هستی و در هر حالی که خواهی بود !
تو را می ستایم تو را که وارث عشق در زمینی و کاینات بر وجود تابناکت
هر سحر گاه سلام می کند
و من قنوت می گیرم
اللهم عجل لولیک الفرج
بنام او که خالق یاس ونرگس است

یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت



ای روح دعا سلام مهدی
1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0
عمری است که برای آمدنت بی قرارم0
یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0
ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0
آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0
بیا وقرار دل بیقرارم شو0
بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0
بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0
تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0
بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0

یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0
آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0
بگذار صادقانه بگویم که که انسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0

نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0
آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0
قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0 کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000
میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0
حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0 خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0
پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0
محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0
عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟
یابن الزهرا! "لیت شعری أین استقرت بک النوی"0
کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0
بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0
آقا جان! دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0

کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟ کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟ بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0

یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0
بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم
0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000
دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0
بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0
آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0
بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0



ای پیدا ترین پنهان من!
تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0
نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0
پس بیا که نذر خود را ادا کنم0
ای آفتاب عمر!
تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0
فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0
در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0
به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0
به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0





کاش می شد که خدا
اجازه ظهورت می داد
کاش می شد
که در این دیار غربت
ومیان موج غمها
به سکوت سرد وسنگین
رخصت خاتمه می داد
کاش می شد
جمعه ما
شاهد ابروی زیبای تو می شد
دیده نا قابل ما
فرش کیسوی تو می شد
کاش می شد
انتظار منتظر بپایان رسد
وهوا میزبان یاسها و
نسترنها
خاک پای مهدی زهرا شود
کاش می شد
تو هم از انتظار خسته شوی و
برای فرج دعا کنی
کاش می شد000


مرحوم ثقة الاسلام نورى در بیان اسماء شریفه امام عصر (علیه السلام)، با استناد به آیات و روایات و کتب آسمانى پیشین و تعبیرات راویان و تاریخ نگاران تعداد یکصد و هشتاد و دو اسم و لقب براى حضرت مهدى(علیه السلام)ذکر مى کند و مدّعى است که در این مقام، از استنباط هاى شخصى و استحسان هاى غیر قطعى خوددارى نموده است که در غیر این صورت چندین برابر این اسماء و القاب، قابل استخراج از کتب مختلفه بود. که از آن جمله است:
محمّد، احمد، عبداللّه، محمود، مهدى، برهان، حجّت، حامد، خلف صالح، داعى، شرید صاحب، غائب، قائم، منتظر و... .( [40] )
کنیه هاى آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم (هم کنیه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم))، ابوعبداللّه، اباصالح که مرحوم نورى ابو ابراهیم، ابوالحسن و ابوتراب را نیز از کنیه هاى ایشان شمرده است.
در اینجا به ذکر پاره اى عناوین و صفات که در ضمن زیارتهاى مختلفه و ادعیه مربوط به حضرت مهدى (علیه السلام) مورد تصریح قرار گرفته است اشاره داریم، با این امید که دقّت و تأمّلى در آنها، ما را با شئونات مختلفه آن بزرگوار آشنا ساخته و مقاماتى را که غالباً از لسان معصومین(علیهم السلام) در ضمن این دعاها و زیارتها براى امام دوازدهم(علیه السلام)بر شمرده شده براى مان روشن تر سازد.
قابل ذکر اینکه تمام این عناوین و اوصاف بطور خاص در مورد حضرت مهدى(علیه السلام)وارد گردیده، اگرچه بسیارى از آنها در مورد سایر امامان بزرگوار اسلام(علیهم السلام)نیز مى تواند مصداق داشته باشد.
دیگر اینکه، آنچه ذکر مى شود نه به ادّعاى اسم یا لقب آن حضرت، بلکه به عنوان بهرهورى از تعابیر موجود در نصوص زیارت و دعاست، اعم از اینکه واژه اى مفرد یا جمله اى توصیفى باشد.
بقیّة اللّه: باقیمانده خدا در زمین.
خلیفة اللّه: جانشین خدا در میان خلایق.
وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى که اولیاى حق رو به او دارند.
باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى که خدا جویان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مى کنند.
داعى اللّه: دعوت کننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستین هدایت الى اللّه.
سبیل اللّه: راه خدا، که هرکس سلوکش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاکت نخواهد داشت.
ولى اللّه: سر سپرده به ولایت خدا و حامل ولایت الهى، دوست خدا.
حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن کس که براى هدایتِ در دنیا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مى کنند.
نور اللّه: نور خاموشى ناپذیر خدا، ظاهر کننده همه معارف و حقایق توحیدى، مایه هدایت رهجویان.
عین اللّه: دیده بیدار خدا در میان خلق، دیدبان هستى، چشم خدا در مراقبت کردار بندگان.
سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقیمانده نسل پیامبران.
خاتم الاوصیاء: پایان بخش سلسله امامت، آخرین جانشین پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم).
علم الهدى: پرچم هدایت، رایت همیشه افراشته در راه اللّه، نشان مسیر حقیقت.
سفینة النّجاة: کشتى نجات، وسیله رهایى از غرقاب ضلالت، سفینه رستگارى.
عین الحیوة: چشمه زندگى، منبع حیات حقیقى.
